نوشته‌ها

 

در بخشی از کتاب هنرمندانه بقاپید آستین کلئون خواندم که :

” تمام چیزی که نیاز دارید کمی فضا و زمان است . فضایی برای کار و زمانی برای انجام دادن آن ، کمی تنهایی خودساخته و اسارتی مقطعی.”

به نظر میاد راز خلاقیت و بهره وری چیزی جز تنهایی نیست.
تنهایی در دنیای خودمان . جایی که بتوانیم خلق کنیم بدون هیچ مزاحمتی.
و بدون هیچ قضاوتی ، فقط کار کنیم و لذت ببریم.
ولی شاید تو هم مثل من این شرایط را نداشته باشی و زندگی ات پر شده باشد از آدم ها و فعالیت هایی که دوستشان نداری.

علاقه ای نداری به تولد فلان دوست و آشنا بروی ولی چاره ای هم نداری و در یک چرخه ی عجیبی گیر کرده ای .
به مطالعه برای کنکور علاقه ای نداری ولی برای راضی نگه داشتن پدر و مادرت،مطالعه می کنی.
به دانشگاه رفتن علاقه ای نداری ولی مجبوری برای نرفتن به سربازی ، تن به دانشگاه بدهی.

این چیزی نیست که میخواستیم . این دنیای ما نیست.
این دنیایی ست که دیگران از ما میخواهند در آن زندگی کنیم.
در دنیای خودشان ، در رویای خودشان !

به نظرم بهتر است ما دنیای خودمان را بسازیم.
خودمان را غرق در کارها و چیزهایی کنیم که دوست داریم. کتاب هایی که علاقه داریم را مطالعه کنیم.
روابط مان را محدود به آدم هایی کنیم که دوستشان داریم.
تصویر اسطوره های زندگی مان را روی دیوار آویزان کنیم .

من قبلا از تنهایی می ترسیدم . البته ترس از لولوخورخوره نداشتم .
از این که مجبور بودم بیشتر با خودم فکر کنم ، می ترسیدم ، از سکوت و خلوتی که اتفاق می افتاد می ترسیدم.
ولی الان مشتاقانه دنبال زمانی می گردم تا با خودم خلوت کنم و فکر کنم ، مطالعه کنم و کارهایی را انجام دهم که دوست دارم.
دیگر در دنیا و رویای دیگران زندگی نمی کنم.

1

گاهی اوقات بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که در هنگام ناامیدی به کار و تلاشمان ادامه دهیم.

با کار و تلاش برای ساخت یک زندگی بهتر، حواسم را از ناامیدی های امروز پرت می کنم.
این دنیای من نیست . حداقل نه آن چیزی که می خواهم.

 

2

یادم باشد شب که می خواهم بخوابم، از خودم بپرسم که امروز چه کردی ؟

 

3

به او گفتند ” گندم بکار ”
گفت : ” نان امشب چه می شود ؟ ”
و تمام عمر در غم ” نان شب ” ماند.

هرمز انصاری

 

4

هر چه شغل یا عملی برای تکامل روحمان مهم تر باشد در دنبال کردن آن مقاومت بیشتری احساس خواهیم کرد.

از کتاب نبرد هنرمند / استیون پرسفیلد

 

5

مادامی که انسان از شناخته با ناشناخته نرود، نمی تواند چیزی بیاموزد.

کلود برنارد

 

اگر قرار بود زندگی را در یک کلمه تعریف کنم، تعریف من این بود : زندگی آفرینش است.

کلود برنارد

 

6

من کمال گرا نیستم، تنبلم !

 

 

سردرگمی

ناامیدی

ترس

تنهایی

و هزار و یک دغدغه ی دیگر که در دهه بیست سالگی با آن کلنجار می رویم.
یک دوره ی درهم و برهم و دیوانه وار.
دوره ای که ناامیدی در آن موج می زند.

سال هاست که دغدغه رشد و توسعه فردی دارم و در این مسیر بارها در متعهد ماندن به تصمیم هایم شکست خوردم.
بارها سرم به سنگ خورده تا متوجه شدم مسیرم اشتباه است اما هرگز از بی پروا به پیش تاختن دست نکشیدم.

هنوزم جوانم و در مسیر پخته شدن ولی کمی ناامید، هم از شرایط هم از آدما.
از فقر ، بیکاری ، وضعیت بد اقتصادی ، ساختار مریض جامعه و صدها مشکل دیگر.

از آدما هم که حرف ها برای گفتن دارم.
دوستان همسالم را میبینم که هر روز نسبت به زندگی کردن بی تفاوت تر می شوند و
دیگر جرئت صحبت کردن از آرزوهایشان را ندارند.

دوستانی که در گذشته با شنیدن از رویاهایشان به وجد می آمدم اما الان مبهوتم از بی تفاوتی های آن ها.

بگذریم ، نمی خواهم ناله کنم.

میخواهم از کاری که می توانیم با هم انجام بدهیم بنویسم.

دهه بیست سالگی دوره ای تعیین کننده برای زندگی ماست . دهه ای که در آن زندگی مان را کوک می کنیم.
می خواهم بیشتر از کوک کردن زندگی خودم در این سن و سال بگویم.
از مسیر رشد و توسعه فردی ، از برنامه ریزی های آینده و تصمیم هایم.

درسته که تا گردن در باتلاق گیر کرده ایم ، اما تسلیم شدن و دست وپا نزدن اشتباه است.
میخواهم دست و پا بزنم و نجات پیدا کنم.

در آخر

با وجود این تاریکی هنوز هم دیدن روشنایی برایم امکان پذیر است.

چون من به همسال هایم اعتماد دارم . به توانایی هایشان.
به آینده ای که می توانیم بسازیم.

به قول شاهین کلانتری
ما آیندگانیم

 

هنری ماری بیل یا استاندال در کتاب درباره عشق گفته است :

انسان بزرگ همانند عقاب است . هر چه بلندتر به پرواز درآید ، کمتر به چشم می آید و مجازات این اوج گرفتن ، تنهایی عمیق است .

 

تنهایی رنج است یا گنج ؟
کسانی این مسیر تاریک را طی کردند و زمانی که برگشتند درکی به مراتب بهتر ، از خودشان و دیگران داشتند.
اما چطور می توانیم خودمان این تنها بودن را انتخاب کنیم ؟
آن هم در دنیایی که با رسانه های اجتماعی محاصره شدیم .

این رسانه های اجتماعی تنهایی سازنده را از ما گرفته اند و با تنهایی کشنده ای جایگزین کرده اند.
با وجود این رسانه ها ما از حس تنهایی رها نمی شویم بلکه با حضور در این رسانه ها معمولا
حسی از انزوا به ما می دهد که اصلا سازنده نیست و باعث افسردگی مان می شود.

تنهایی به ما کمک می کند بهتر ببینیم ، بشنویم و حس کنیم.
ولی این مسیری منحصر به فرد است . جرئت می خواهد خودمان را از انسان های بی مصرف جدا کنیم و متفاوت باشیم.

البته که این تنها بودن باید انتخاب خودت باشد.

تنهایی واقعی زمانی اتفاق می افتد که درگیر مکان ها و افرادی شده ایم که ما را درک نمی کنند و هویت شخصی مان را گرفته اند و اجازه نمی دهند خودمان باشیم.

چه بسیار از دوستی هایی که تقویت کننده این تنها بودن ها هستند.
شاید ترس و فرار از تنها بودن است که ما را مجبور می کند با آدم هایی ارتباط برقرار کنیم که هویت و خود واقعی مان را از ما می گیرند.
دوستی با این افراد با گذشت زمان از بین می رود و برایمان بی معنا می شود و ما می مانیم و دوستی هایی که تنها نتیجه اش تلف شدن زمان و گرفتاری است.

تنها جایی که ما نقاب را بر میداریم و از نقشمان فاصله می گیریم و تبدیل می شویم به خود حقیقی مان ، تنهایی است .