گاهی اوقات زندگی مانند باتلاقی می شود که هر چه در آن بیشتر دست و پا میزنی ، بیشتر فرو میروی.
چیزی فراتر از غم و اندوه وجودت را فرا می گیرد .
در وضعیت تعلیق و بلاتکلیفی ، جایی بین احتمال و واقعیت.

در این شرایط دویدن می تواند تو را از باتلاقی که در درونت شکل گرفته نجات دهد.

روزهایی بود که مسیر زندگی ام کاملا تاریک و سرد بود . اصلا مسیری نبود ، مه آن را فرا گرفته بود.
دویدن برای من مانند مه شکن عمل کرد.

از آن روزها هفته ای نبوده که ندویده باشم.

دویدن

من برای یک بدن سالم و چه میدانم افزایش طول عمر دویدن را انتخاب نکردم ،
من برای اینکه لحظات زندگی را بهتر حس کنم می دوم.
گاهی با شتاب زیاد و گاهی بی شتاب.

مقصدی هم برای رسیدن ندارم.

می دوم تا قلبم به تپش بیفتد ، تا دوباره زندگی را حس کنم.
حین دویدن به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم . یک احساس خلاء ذهنم را پُر می کند.
من برای بدست آوردن این خلاء می دوم .

برای لحظاتی افت و خیز های زندگی را فراموش می کنم و فقط در لحظه تپش های قلبم را حس می کنم.

 

 

0 پاسخ

پاسخ دهید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
مشارکت رایگان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *